تبليغاتX
Alachighe Eshgh

Alachighe Eshgh

عشقم, زندگیم, عمرم, تولدت مبارک دنیای من

تولــــــــــــــــــــــــــدت مبــــــــــــــــــــــــــــــــارک

نــــــــــــــــــور دیـــــــــــــــــده ی مــــــــن

ای تماشایی ترین مخلوق در روی زمین

آسمانی میشوم وقتی نگاهت می کنم 

روز تولدت شد و نیستم اما کنار تو

کاشکی می شد که جونمو هدیه بدم برای تو

درسته ما نمیتونیم این روز و پیش هم باشیم

بیا بهش تو رویامون رنگ حقیقت بپاشیم

میخوام برات تو رویاهام جشن تولد بگیرم

از لحظه لحظه های جشن تو خیالم عکس بگیرم

من باشم و تو باشی و فرشته های آسمون

چراغونی جشنمون, ستاره های کهکشون

به جای شمع میخوام برات غمهات و آتیش بزنم

هر چی غم و غصه داری یک شبه آتیش بزنم

تو غمهات و فوت بکنی منم ستاره بیارم

اشک چشاتو پاک کنم نور ستاره بکارم

کهکشونو ستاره هاش, دریا و موج و ماهیاش

بیابونا و برکه هاش, بارون و قطره قطره هاش

با هفت تا آسمون پر از گلای یاس و میخک

بال فرشته ها و عشق و اشتیاق و پولک

عاشقتو یه قلب بی قرار و کوچک

فقط می خوان بهت بگن . . . . . تولدت مبارک . . . . . .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم دی 1389ساعت 22:3  توسط علی و میترا   | 

شهادت امام حسین (ع)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آذر 1389ساعت 21:43  توسط علی و میترا   | 

عید سعید قربان ، جشن تقرب عاشقان حق مبارک

 عید قربان عید فداکارى، ایثار، قربانى، اخلاص

و عشق و بندگى، مبارک باد

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389ساعت 10:53  توسط علی و میترا   | 

داستان نامزدی1

  

 

سلام سلام سلام

خوبین دوستای خوب و مهربون

از اینکه اینقده به یاد ما بودین یه دنیا تشکر

حالا میخوایم به همه شما بگیم که؛

قار قار قار قار قار

خبر خبر خبر خبر

یه خبر شاد شاد شاد

میخوایم بهتون یه خبر شادی بدیم که کلی تلافی این چند روزه   

                                

میخوایم بهتون بگیم که ما رسما نامزد شدیم

از دعای گرم شما دوستان بود که

تونستیم دست تو دست هم بذاریم و مال هم بشیم 

 

از همتون ممنونیم دوستان

روزهای خیلی شادی بود که با خانمی داشتیم

راستی جاتون رو هم کلی خالی کردیم جاتون شیرینی هم خوردیم

البته نگین بی معرفتین براتون نگه داشتیم

زودی بیاین که فردا گله نکین که به ما ندادین             

از خدا میخوایم شما دوستان هم به آرزوی خودتون برسین

     

دوستان توی نامزدی ما یه اتفاقت جالبی افتاد که

توی نوشته های بعدی براتون تعریف میکنیم

دوستتون داریم   

                       

                                   

            

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 20:58  توسط علی و میترا   | 

ملاقات با خدا

 


ظهر يک روز سرد زمستاني، وقتي اميلي به خانه برگشت،

پشت در پاكت نامه اي را ديد كه نه تمبري داشت

و نه مهر اداره اي پست روي آن بود.

فقط نام و آدرسش روي پاكت نوشته شده بود.

او با تعجب پاكت را بازكرد و نامه ي داخل آن را خواند:

اميلي عزيز، عصر امروز به خانه ي تو مي آيم تا تو را ملاقات كنم.

" با عشق، خدا "

 

 

اميلي همان طور كه با دستهاي لرزان نامه را روي ميز مي گذاشت،

با خود فكر كرد كه چرا خدا مي خواهد او را ملاقات كند؟

او كه آدم مهمي نبود. در همين فكر ها بود

كه ناگهان كابينت خالي آشپزخانه را به ياد آورد

و با خود گفت: من، كه چيزي براي پذيرايي ندارم

پس نگاهي به كيف پولش انداخت. او فقط 5 دلار و 40 سنت داشت.

با اين حال به سمت فروشگاه رفت

و يک قرص نان فرانسوي و دو بطري شير خريد.

وقتي از فروشگاه بيرون آمد، برف به شدت در حال بارش بود

و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و عصرانه را حاضر كند.

در راه برگشت، زن ومرد فقيري را ديد كه از سرما مي لرزيدند.

مرد فقير به اميلي گفت: " خانم، ما خانه و پولي نداريم.

بسيار سردمان است و گرسنه هستيم. آيا امكان دارد به ما كمكي كنيد؟ "

اميلي جواب داد: " متاسفم، من ديگر پولي ندارم

و اين نان ها را هم براي مهمانم خريده ام. "

مرد گفت: « بسيار خوب خانم، متشكرم »

 

 

و بعد دستش را روي شانه هاي همسرش گذاشت و به حركت ادامه دادند.

همانطور كه مرد و زن فقير در حال دور شدن بودند،

اميلي درد شديدي را در قلبش احساس كرد

به سرعت دنبال آنها دويد: " آقا، خانم، خواهش مي كنم صبر كنيد. "

وقتي اميلي به زن و مرد فقير رسيد

سبد غذا را به ‎آنها داد و بعد كتش را در آورد

و روي شانه هاي زن انداخت مرد از او تشكر كرد و برايش دعا كرد

وقتي اميلي به خانه رسيد، يک لحظه ناراحت شد

چون خدا مي خواست به ملاقاتش بيايد

و او ديگر چيزي براي پذيرايي از خدا نداشت. همانطور كه در را باز ميكرد،

پاكت نامه ديگري را روي زمين ديد. نامه را برداشت و باز كرد:

اميلي عزيز، از پذيرايي خوب و كت زيبايت متشكرم.

" با عشق، خدا "

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم آبان 1389ساعت 23:18  توسط علی و میترا   | 

یا ضامن آهو

ولادت با سعادت سلطان , امیر و ولی نعمت تمام ایرانیان , امام رضا ( ع ) مبارک

اولـیــن مرتبه ای بـــــــود ســـــفر میرفتیم

به تمنای تــــــو از خـــــانه به در میرفتیم

تــوی آبادی مان ســــاده بـگویـم مـــــــولا

مانده بودیم اگـــــــر، پاک هــــدر میرفتی

بین ما صحبتی از غربت آقــــــا شده بود

رو به سمت حرم از شوق به سر میرفتیم

اولین مرتبه ای بود در گـــــــوشه صحن

با سر زلف پـــــــریشان تو ور مـیـرفتیم

پا به پای دل ما عـشـق قـدم بر میـداشـت

روی دریـــاچه ای از ابر مگر مـیرفتیم ؟!

رو به ایــــوان طلا غــــرق تماشـا بـودیم

خــــوش خیال اینکه به دنبال پدر میرفتیم

تا به خود آمده بودیم دو تا ســــــرگـردان

پــدر از سمتی و ما سمت دگــــر میرفتیم

خواهر کوچک من یکسره هق هق میکـرد

                                                                          

یادمان نیست که... یا...؟ نه! بنظر میرفتیم

خادمی پیر منو مرضیه را پـیــــــــدا کرد

لحظه ای بود که از صحن به درمیرفتیم

سی ـ چهل سال از آن حال وهوا میگذرد

که من و مرضیه همراه پــــــــدر میرفتیم

چشممان کی به قدمهای تو روشن میشد

از نشابور از این خطه اگـــــر میرفتیم

در مسیر قـــدمت ضــــــامن آهو ماندیم

به کجا بهتر از این راه گـــــذر میرفتیم

جاده گـاهی که به روی دل ما سد میشد

عشق می آمد و از کـوه و کمر میرفتیم

روزهایی که سراپای خراسان میسوخت

رو نه درگاه تو با خون جــــگر میرفتیم

میسپردیم به دســـــتان تو خود را مــولا

هرزمانی که به آغــوش خـــطر میرفتیم

خواب دیدم دوسه شب پیش من و مرضیه باز

رو به ایـــــوان تـــو دل بـاخته تر میرفتیم





+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مهر 1389ساعت 21:7  توسط علی و میترا   | 

روز دختر

 

      

سلام به عزیز دلم و همه شما دختران خوب

   ولادت حضرت معصومه (س) و روز دختر

     را به عزیز جان وهمه شما تبریک گفته

   برای همه آرزوی خوشبختی و موفقیت دارم

       

          

            میترا جان روزت مبارک

           از خدا میخوام که سالهای سال زنده باشی

      و با زنده بودنت شادی را به خونه مون هدیه کنی

     دوست داشتم کنارت بودم و با هدیه تبریک میگفتم

                     ولی دوری راه نمیذاره

 

           

              

                                      

          به امید آنکه با گرفتن و فشردن دستای گرمت

          به تو و نگاه مهربونت این روز رو تبریک بگم

       دوستت دارم و روزت مبارک خانمی

 

                    

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 20:49  توسط علی و میترا   | 

somebody's me

? You , do you remember me

Like , I remember you

? Do you spend your life , going back in your mind to that time

Cause I , I walk the streets alone " 

I hate being on my own

And everyone can see that , I really fell

And I'm going through hell

Thinking about you with somebody else

 

Somebody wants you , somebody needs you

Somebody dreams about you every single night

Somebody can't breathe , without you it's lonely

Somebody hopes that one day you will see 

That somebody's me

That somebody's me

... Yeah

 

? How , how did you we go wrong

It was so good , and now it's gone

And I pray at night , that our passing will cross

What we hide isn't lost

... Cause you are always driving in my thoughts "

 

Somebody wants you , somebody needs you

Somebody dreams about you every single night

Somebody can't breathe , without you it's lonely

Somebody hopes that one day you will see 

That somebody's me

That somebody's me

... Oh Yeah

 

You will always be in my life , even if I'm not in your life

 Cause you're in my memory "

? You , will you remember me

... And before you set me free , oh listen please

 

Somebody wants you , somebody needs you

Somebody dreams about you every single night

Somebody can't breathe , without you it's lonely

Somebody hopes that one day you will see 

That somebody's me

That somebody's me 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مهر 1389ساعت 16:47  توسط علی و میترا   | 

تولد عشقم ، امیدم ، معشوقه ی زیبای قلبم و تاج سرم مبارک



          

 


                 سلام سلام سلام

   

دوستان تولد تولد تولد


امروز اول مهر تولد عزیز دلم هستش


عزیز جون تولدت مبارک باشه

 

 

 

امیدوارم صد سال زنده باشی


و بتونیم کنار هم خوشبختی رو معنا کنیم

 

                                                             


 




شب بود روشنایی نبود


حتی ستاره ای در آسمان دیده نمی شد ...


ناگهان نوری چشمان عالمیان را


مجذوب خود نمود .

 

من نفهمیدم آن نور چیست و از کجا سرچشمه


می گیرد ولی هر چه ثانیه ها می گذشتند آن نور


خیره کننده تر می شد . کمی دقت کردم که


ناگهان فرشتگان را در میان  یافتم

    

                             

 

از آنان پرسیدم این نور خیره کننده چیست ؟


که بینا را نا بینا می کند ؟


آنان گفتند فرشته ای متولد شد .


 

متعجب باری دیگر به آسمان نگاه کردم نقاطی


براق در میان چادر سیاه شب به چشم میخورد .


من خیال کردم آنان ستارگانند که چشمک زنان


سوسو می کنند .

 

 

اما در همان زمان بود که فرشته ای به من


گفت : اینها برق چشمان اشک ریز ملائک است زیرا


او را از دست داده اند .

 



 

 

امروز تولد آفتاب است


تولد زندگی , تولد عشق , تولد تو ...


با اینکه
 دقیقه ها فاصله بین من و توست


ولی باز هم در کنار من و در قلب منی

 




 

 

با یک قلب شاد


یک بغل گل سرخ تولدت را عاشقانه


تبریک میگویم .


تولدت مبارک یاس خوشبوی زندگیم


             

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مهر 1389ساعت 18:54  توسط علی و میترا   | 

عید فطر

دوستان , یاران و عاشقان همراه

 

عیدتان مبارک , روزهایتان همیشه مسعود

 

در این ایام شاد ما را هم از دعای خیرتان بی نصیب

 

نگذارید .

 

عید فطر ؛ شادی برای رفتن رمضان نیست

 

بلکه برای آمدن روز نو ، روزی نو و انسانی نو است .

 

بناست که رمضان با سحرها و افطارهایش ،

 

با شبهای قدر و مناجاتهایش از ما آدمی دیگر بسازد ...

 

اگر درعید فطر در نیابیم که از نو متولد شده ایم ،

 

اگر تازگی را در روح خود احساس نکنیم ،

 

عید فطر ؛ عید ما نیست ...



 


 

                                              التماس دعا

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم شهریور 1389ساعت 22:53  توسط علی و میترا   |